|
حرف دل |
امیدوارم امسال، سالی پر از خوبی ها باشه!
[ ۱۳٩۱/۱/۱ ] [ ٧:۱٠ ب.ظ ] [ آشنا ]
[ نظرات () ]
سکوت نکن، سکوت آخرین حرف نیست! بار دیگر دلم دارد زیر بار غم می شکند خدایا کمکم کن! به فریادم برس طاقت دوباره شکستن را ندارم!
[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ ] [ ۸:۱٦ ب.ظ ] [ آشنا ]
[ نظرات () ]
منتظرم، منتظر باران! بارانی که بشوید غم را بارانی که مژده دهد آفتاب را ببار ای باران! ببار! ببار تا فرصتی باقیست، ببار که هوای دل درین آشفته بازار دنیا بس طوفانیست ببار تا خیس شوم از غربت قطره های دور ز دریا! ببار تا سیل شوم، بخروشم، بروم به سوی فردا ببار تا چشم گریانم ببیند بار دیگر اطلسی ها را! ...
[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٦ ] [ ۱:٤٦ ق.ظ ] [ آشنا ]
[ نظرات () ]
امشب دلم گرفته بود، کمی تا قسمتی! رفتم یه کم تو سایت http://tanzil.net/ قرآن گوش دادم، عجب آرامشی داره صدای قرائتش! ابرهایی که آسمون دلم رو گرفته بودند رفتند کنار ولی انگار هنوز دلم می خواست فریاد بزنه! از دست زمونه! از دست خودش! از دست ... ! چی بگم که نگفتنم بهتره! بار دیگر بدرود ای آشنای دیرین من و غریبه اکنون! فقط همین و بس: از آشنائیتون خوشحال شدم! و خنده ای تلخ! و ............خدا حافظ تا دیداری دیگر ! [ ۱۳٩٠/۱٠/۱٦ ] [ ۱:۳٩ ق.ظ ] [ آشنا ]
[ نظرات () ]
امام صادق علیهالسلام فرمود: سه چیز
محبت میآورد: قـرض دادن
فـروتنـى
بخشـش.
دشمنـى مـىآورد : دو رویـى
ستـم
خـودبینـى.
موجب بزرگوارى شخص است:
خوشخویى
فرو بردن خشم
فرو بستن چشم .
[ ۱۳٩٠/۸/٢٩ ] [ ۱٠:٤٧ ب.ظ ] [ آشنا ]
[ نظرات () ]
خیلی خوشحالم چون فردا ایشا ا... میرم قم! عاشقان عیدتان مبارک!
[ ۱۳٩٠/۸/۱٥ ] [ ۱۱:۳٥ ب.ظ ] [ آشنا ]
[ نظرات () ]
قطره اشکی به زلالی نگاه معصومانه دخترکان و پسرکان کبریت فروش خیابانهای سرد زمستان بر گونه ام لغزید و غبار دل را به یکباره با خود برد! حجاب چهره جان میشود غبار تنم خوشا دمی که از این چهره پرده برفکنم خوشا آن دم!
[ ۱۳٩٠/۸/۱۳ ] [ ٤:۱۳ ق.ظ ] [ آشنا ]
[ نظرات () ]
قلب به پرواز در آمد، فاصله ها را در نوردید، سر راهش رسید به سرزمین گذشته ها، همانجا که دوران کودکیش با تمام شادی ها، ترسها، گریه ها و آرزوهایش آنجا بود، بالای سر کودکی هایش که پرواز می کرد آهی کشید در حسرت معصومیت از دست رفته! رفت جلوتر و جلوتر و جلوتر، هنوز خبری از رسیدن نبود، او دیگر کودک نبود، او بزرگ شده بود، دیگر آرزوهای بلند پروازانه نداشت، دیگر عاشق ستاره ها نبود، قولهای کودکیش را فراموش کرده بود، نقاب به چهره زده وقاطی بزرگ ترها شده بود، قلب وقتی به اینجای ماجرا رسید حالش گرفته شد! سرش رو پایین انداخت و باز هم رفت جلوتر، چاره ای نداشت، راه بازگشتی نبود! آسمان بالای سرش ابری بود، قلب مشغول افکار خودش بود که ابر بالای سرش غرید و او را به خود آورد، قلب سرش را که بالا گرفت در لابلای قطرات باران تصویر خود را دید، چقدر شکسته شده بود! لحظه ای از دیدن خود هراس کرد! دیگر رنگش آن رنگ سرخ دل انگیز نبود دیگر صاف و یکدست نبود ناراحت بود از دست خودش از دست قلبهایی که از کنارش گدشته بودند و شکسته بودندش! لحظه ای خواست دست از پرواز بردارد و خود را به دست باد بسپارد! ولی بعد پشیمان شد، رو به سوی آسمان کرد و اینبار از اعماق وجودش فریاد زنان خدا را صدا کرد، بار دیگر امید در وجودش جوانه زد، ابرها کنار رفتند و خورشید لبخند زنان از پشتشان سر برآورد قلب نیز خندید رنگش شده بود سرخ سرخ، باران همه لکه ها رااز رویش شسته بود و شکستگیها و زخمهایش دیگر آزارش نمی دادند قلب به پرواز خود ادامه داد اینبار بالهایش بزرگ تر و قوی تر شده بودند، بار دیگر همچون کودکی هایش به خدا نزدیکتر بود، ... (آشنا)
[ ۱۳٩٠/٧/٢٧ ] [ ۱٢:۳٢ ق.ظ ] [ آشنا ]
[ نظرات () ]
حرف دل، این اسمی بود که رو وبلاگم گذاشتم تا حرفهایی رو که نمی تونستم بگم رو اینجا بیارم، ولی خیلی زود متوجه شدم که حرف دل واقعی رو هیچ جا نمی تونی بزنی، این عین واقعیته! فقط خداست که بدون رودربایستی و تظاهر میتونی باهاش حرف بزنی! زمانی که اینجا رو ساختم دلم حال و هوای دیگری داشت! نه بدتر و نه خوبتر از الان، ولی متفاوت! حالا حال و هوای دلم عوض شده، دکوراسیونش بهم ریخته و به یه خونه تکونیه اساسی نیاز داره، به لطف خدا به بهترین نحو درستش میکنم! خدایا کمک کن این دفعه دلم پر باشه از عشق واقعی، از امید، از زلالی، و از هر چی که تو دوست داری خدای مهربانم! [ ۱۳٩٠/٧/۱٥ ] [ ٧:٤۸ ب.ظ ] [ آشنا ]
[ نظرات () ]
دلم حرفی برای گفتن نداشت شایدم اونقدر حرف برای گفتن داشت که نمی تونست بگه بعضی مواقع سکوت بهتره! به هر حال من الان اینجام و انگشتام دارن دکمه های کیبورد رو لمس می کنند و کلمه به کلمه، سطر به سطر به نوشته هام اضافه میشه ... شاید نوشته هام همینجا تموم شه شایدم نه! چه زود میگذره زمان و چقدر آدما عوض میشند عوض شدن البته خوبه ولی عوضی شدن نه! چه زود رسید اون روزی که براش برنامه ها چیده بودم غافل از بازی روزگار، تو رفتی، من رفتم، اون رفت! همه یه روزی میرن خیالی نیست مهم مقصده خدا کنه راهی که میریم درست باشه و ما رو به مقصد برسونه! لبخند بزن به روزگار و خودت رو پیشش نشکون، تو یک مبارزی پس برو جلو برو و از شادیها و غمهای روزگار تا می تونی استفاده کن! فرصت زندگی که در اختیارته تکرار ناپذیره، یه لطفه بی نظیره از جانب خدا، تا خدا رو دارم غم ندارم و دلم آرومه! [ ۱۳٩٠/۱/۳۱ ] [ ٢:٠٦ ق.ظ ] [ آشنا ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳۸٩/۱۱/۱٢ ] [ ۱٢:٥٠ ق.ظ ] [ آشنا ]
[ نظرات () ]
امام حسین (ع) می فرمایند: إنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللهَ رَغْبَةً فَتِلْکَ عِبادَةُ التُّجارِ، وَ إنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللهَ رَهْبَةً فَتِلْکَ عِبادَةُ الْعَبْیدِ، وَ إنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللهَ شُکْراً فَتِلْکَ عِبادَةٌ الْأحْرارِ، وَ هِیَ أفْضَلُ الْعِبادَةِ.
اربعین حسینی تسلیت باد
[ ۱۳۸٩/۱۱/٤ ] [ ۸:۳٩ ب.ظ ] [ آشنا ]
[ نظرات () ]
غرقم غرق در افکار دور غرق در اعماق یک دریا پر از غرور این منم دور از خودم دور از عشق به کجا ره می سپارم نمی دانم کاش می دانستم چه چیزی بین من و خودم، بین من و تو فاصله انداخت! ولی می دانم روزی پیدایت خواهم کرد به همین زودی به همین سادگی این ره را خواهم رفت تا به انتها با دلی پرامید خواهم رفت با قلبی سرشار از عشق خواهم رفت با خدا خواهم رفت!
[ ۱۳۸٩/۱٠/۱٩ ] [ ۸:٢٥ ب.ظ ] [ آشنا ]
[ نظرات () ]
محفل آریائی تان طلائی! دلهایتان دریائی
هندونه شب یلدا توی کانون گرم و با محبت خانواده یه مزه دیگه داره خداوند هیچ بنده ای رو از این مزه شیرین بی نصیب نذاره (حرف دل یک جویای علم دور از خانه) [ ۱۳۸٩/٩/۳٠ ] [ ٥:٤٢ ب.ظ ] [ آشنا ]
[ نظرات () ]
نمی دانم چه می خواهم! از زندگی از دل شب از اوج نور از نمازم از گناهم چه می خواهم؟ چه می خواهم؟!
خدایا چه آسان می دهم از کف عنان خواستنهایم چه آسان می شوم غرق رویای آرزوهایم چه آسان میگذارم پا به دنیای فانی احساس!
خدایا با کمال شرم، باز می گویم ببخشایم! به جز تو نیست غمخوارم نیست همراهم ای خدای خوب و زیبایم ... [ ۱۳۸٩/٩/۱٧ ] [ ۱۱:٤٧ ب.ظ ] [ آشنا ]
[ نظرات () ]
در دلم غوغایی ست، طوفانی ست ولی از تو ای سوار بر بال بادهای دوری نیست صدایی، نیست صدایی تا بردارد فاصله را!
خدای قادر و مهربانم مرا به خود بازرسان ....
حجاب چهره جان می شود غبار تنم/ خوشا دمی که از آن چهره پرده بر فکنم [ ۱۳۸٩/٩/٢ ] [ ۱٠:۱٠ ب.ظ ] [ آشنا ]
[ نظرات () ]
سلام، سلام به تمام آنهایی که عاشقند به تمام آنهایی که در سینه دل دارند به تمام آنهایی که زلالند، به زلالی آبی که رخ مهتاب در آن نمایان است! ای تمام دلدادگان راه دوست، عیدتان مبارک !
[ ۱۳۸٩/۸/٢٥ ] [ ٩:٤٩ ب.ظ ] [ آشنا ]
[ نظرات () ]
چشمههای خروشان تو را میشناسند/ موجهای پریشان تو را میشناسند پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی/ ریگهای بیابان تو را میشناسند نام تو رخصت رویش است و طراوت/ زین سبب برگ و باران تو را میشناسند هم تو گلهای این باغ را میشناسی/ هم تمام شهیدان تو را میشناسند از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی/ ای که امواج طوفان تو را میشناسند بوی توحید مشروط بر بودن توست/ ای که آیات قرآن تو را میشناسند گرچه روی از همه خلق پوشیده داری/ آی پیدای پنهان تو را میشناسند اینک ای خوب، فصل غریبی سر آمد/ چون تمام غریبان تو را میشناسند کاش من هم عبور تو را دیده بودم/ کوچههای خراسان تو را میشناسند « قیصر امین پور»
ولادت امام رضا (ع) مبارک [ ۱۳۸٩/٧/٢٦ ] [ ۱۱:٤٤ ب.ظ ] [ آشنا ]
[ نظرات () ]
آه خدایا چقدر دلم گرفته! خدایا یعنی می شود ......................! خدایا کمکم کن! به دادم برس!
[ ۱۳۸٩/٧/٢٦ ] [ ۸:٠٩ ب.ظ ] [ آشنا ]
[ نظرات () ]
خدای قادر و مهربانم به امید تو و توکل به تو! ان شاء الله برمی گردم [ ۱۳۸٩/٧/٩ ] [ ۱:۳٦ ب.ظ ] [ آشنا ]
[ نظرات () ]
باز آمده بوی مهر/ بوی ماه مدرسه/ بوی بازیهای شاد راه مدرسه/ یادش به خیر (به یاد سولماز همکلاسی و دوست دوران دبستان که چه زود از این دنیای فانی رخت بربست و به دیدار خدا رفت، روحش شاد!) ................................... و اکنون من دوباره اینجایم در حال فشار دادن کلیدهای "کیبورد". چه چیزی مرا دوباره به این دنیا کشانده ؟ نمی دانم! شاید او! او که ... ، اما نه! دلتنگی و ناراحتی که از یاد او عایدم می شود به من اجازه چنین کاری را نمی دهد، پس تنها یک چیز دیگر می ماند و آن امید است ، آری "امید" امید به خالق یکتا که زندگیم با یاد او و نام او معنی دار می شود، امید به او که هر چه دارم از او و از آن اوست، امید و توکل به او که همدم تنهاییهای من است، امید به او که آرزویم رضای اوست و بس! خدایا هرگز مرا به حال خود مگذار! خدایا مرا به پاکی کودکانه بازگردان! مرا به خود بازگردان! خدایا به امید تو! ........................ ترانه مرا ببوس تقدیم به همه عاشقان واقعی دلخسته امیدوار! [ ۱۳۸٩/٧/٢ ] [ ۱:۱٢ ق.ظ ] [ آشنا ]
[ نظرات () ]
بار دیگر باید رفت! بار دیگر دل را باید به دریا سپرد! بار دیگر ... ............................................................... خدایا تنها امیدم تویی، کمکم کن لیاقت الطاف بی انتهایت را داشته باشم. خدایا به امید تو! [ ۱۳۸٩/٥/٧ ] [ ۱:۱٩ ب.ظ ] [ آشنا ]
[ نظرات () ]
ای قلم در حرفهایت اثری نیست / برای من از آشنا خبر نیست ای خدا ، این جمعه هم آمد و رفت / از یوسف فاطمه خبری نیست . .
[ ۱۳۸٩/٥/٥ ] [ ۱٢:۱٤ ق.ظ ] [ آشنا ]
[ نظرات () ]
کاش می شد فاصله را دور زد
کاش می شد عشق را احساس کرد
کاش می شد اشتباهات را خط زد
کاش می شد عشق را باور کرد! (آشنا)
خدایا به امید تو! [ ۱۳۸٩/٥/۳ ] [ ۱۱:۱٧ ب.ظ ] [ آشنا ]
[ نظرات () ]
این دیوانگیست ... این دیوانگیست ... ........................ ح.د. الان من باید سوار بر قطار و در حال عزیمت می بودم ولی تقدیر چیز دیگری بود ... وقتی تصمیم به کاری بزرگ میگیری مثل اینه که وارد یه دریایی می شی که هم روزهای آفتابی و آروم داره و هم طوفانی و مواج، ولی نباید فراموش کنی که تو ناخدایی و در مواقع طوفانی هرچه موجی که به طرفت میاد بزرگتر باشه خدای حکیم فرصت بزرگنری برای نشان دادن قدرت و شجاعتت بهت داده، پس ناخدا پیش به سوی توانستن! [ ۱۳۸٩/۳/۱٠ ] [ ٦:۱۱ ب.ظ ] [ آشنا ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراحی : پیچک ] [ Weblog Themes By : pichak ] |